عمومی

متن مرتبط با «حکایت» در سایت عمومی نوشته شده است

چهار حکایت کوتاه اما تاثیرگذار

  • نیلوبلاگ

    **چهار حکایت کوتاه اما تاثیر گذار:** حکایت اول:از کاسبی پرسیدند:چگونه در این کوچه پرت و بی عابر کسب روزی میکنی؟ گفت: آن خدایی که فرشته مرگش مرا در هر سوراخی که باشم پیدا میکند!! چگونه فرشته روزیش مرا گم میکند!!!؟ حکایت دوم:پسری با اخلاق و نیک سیرت، اما فقیر به خواستگاری دختری میرود...پدر دختر گفت:تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد، پس من به تو دختر نمیدهم...!!پسری پولدار، اما بدکردار به خواستگاری همان دختر میرود، پدر دختر با ازدواج موافقت میکند و در مورد اخلاق پسر میگوید:انشاءالله خدا او را هدایت میکند...!دختر گفت:پدر جان؛ مگر خدایی که هدایت میکند، با خدایی که روزی میدهد فرق دارد؟؟!!!!... حکایت سوم:از حاتم پرسیدند: بخشنده تر از خود دیده ای؟؟...گفت: آری...مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند ...

    ادامه مطلب
  • پروفسور حسابی (حکایت دل)

  • نیلوبلاگ

    پروفسور حسابی: ۲۲ سال درس دادم؛ ۱- هیچگاه لیست حضور و غیاب نداشتم.(چون کلاس باید اینقدر جذاب باشد که بدون حضور و غیاب شاگردت به کلاس بیاید) ۲- هیچگاه سعی نکردم کلاسم را غمگین و افسرده نگه دارم!(چون کلاس، خانه دوم دانش آموز هست) ۳-هر دانش آموزی دیر آمد، سر کلاس راهش دادم!(چون میدانستم اگر ۱۰ دقیقه هم به کلاس بیاید؛ یعنی احساس مسئولیت نسبت به کارش) ۴- هیچگاه بیشتر از دو بار حرفم را تکرار نکردم.(چون اینقدر جذاب درس میدادم که هیچکس نگفت بار سوم تکرار کن) ۵- هیچگاه ۹۰ دقیقه درس ندادم!(چون میدانستم کشش دانش آموز متوسط و کم هوش و باهوش با هم فرق دارد) ۶- هیچگاه تکلیف پولی برای کسی مشخص نکردم!(چون میدانستم ممکن است بچه ای مستضعف باشد یا یتیم..) ۷- هیچگاه دانش آموزی درب دفتر نفرستادم.(چون میدانستم در...

    ادامه مطلب
  • حکایتی زیبا درباره حق الناس

  • نیلوبلاگ

    **حکایتی زیبا درباره حق الناس حتما بخونید** ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺳﺮ ﺳﺒﺰ ﻭ ﺷﺎﺩﺍﺏ ﺣﮑﻤﺮﺍنی ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ ﻭ ﻃﺒﯿﺒﺎﻥ ﺍﺯ درمان ﺑﯿﻤﺎﺭﯾﺶ ﻋﺎﺟﺰ ﻣﺎﻧﺪند ﻭ ازﺷﺎﻩ ﻋﺬﺭ ﺧﻮﺩﺭﺍ ﺧﻮاﺳﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳتﺷﺎﻥ کاری ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ .ﺷﺎﻩ ﻫﻢ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﺍﻋﻼم ﻧ...

    ادامه مطلب
  • حکایت - سخن حکیمانه

  • نیلوبلاگ

    روزی پادشاهی ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺟﻤﻠﻪ ﺣﮑﯿﻤﺎنه ﺍﯼ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺑﻪ ﺍﻭﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﻃﻼ ﺑﺪﻫﻨﺪ. ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺰﺭﻋﻪﺍﯼ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻧﻮﺩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﮐﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺷﺘﻦ ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺍﺳﺖ. شاه ﺟﻠﻮ ﺭﻓﺖ ﻭﺍﺯ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ، ﻧﻬﺎﻝﺯﯾﺘﻮﻥ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﻃﻮﻝ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﺑﻨﺸﯿﻨﺪ...

    ادامه مطلب
  • حکایت - از شخسی پرسیدند...

  • نیلوبلاگ

    ﺍﺯ شخصی ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺍﻗﺒﻪ ﻭ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ، چه به دست ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﯼ؟ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﻫﻴــﭻ ...! ﺍما ، ﺑﻌﻀﯽ چیزﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ ؛ ﺧﺸﻢ ، ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﻭ ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ ، ﺍﻓﺴﺮﺩﮔﯽ ، ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻋﺪﻡ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﻭ ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﭘﯿﺮﯼ ﻭ ﻣﺮﮒ ... ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺑـه دﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺣﺎلماﻥ ﺧﻮﺏ می ...

    ادامه مطلب
  • حکایت_ بهلول و هارون الرشید

  • نیلوبلاگ

    **بهلول و هارون الرشید** بهلول، هارون رشید را در حمام دید و گفت: به من یک دینار بدهکاری ، طلب خود را می خواهم. هارون رشید گفت: اجازه بده از حمام خارج شوممن که اینجا عریانم و چیزی ندارم بدهم بهلول گفت: در روز قیامت هم این چنین عریان و بی چیز خواهی ...

    ادامه مطلب
  • حکایت_خواندنی

  • نیلوبلاگ

    روزی سه نفر با هم خربزه می خوردند و فقیری طرف دیگری آنها را نظاره می نمود، برای آنکه هیچ کدام دلشان نمیامد از سهم خود به آن فقیر بدهند، یکی گفت: روایت است از چیز هایی که بخشش آن کراهت دارد یکی انار است و دیگری خربزه. دومی گفت: همچنین روایت است که خرب...

    ادامه مطلب
  • حکایت

  • نیلوبلاگ

    مجنون از راهے میگذشت. جمعے درحال خواندن نماز بودند. مجنون از لا بہ لاے نماز گذاران رد شد. جماعت تندو تند نماز را تمام ڪردند. همگے ریختند بر سر مجنون. گفتند بے تربیت ڪافر شدہ اے. مجنون گفت. مگر چہ گفتم. گفتند مگر ڪورے ڪہ از لاے صف نماز گذاران میگذرے. مجنون گفت. من چنان در فڪر لیلا غرق بودم ڪہ وقتے میگذشتم حتے یڪ نماز گذار ندیدم. شما چطور عاشق خدایید و در حال صحبت با خدا همگے مرا دیدید!!!!!!...

    ادامه مطلب